تبليغاتX
عاشقانه ها

من از خودم مي پرسم چرا هميشه حرفهاي قشنگ در چمشهاي تو زندگي مي كنند

و

زيباترين غزلها را اشكهاي تو مي سرايند ؟

شايد تو همسفر آفتابي

يا نگاه اقيانوس را درخود پنهان داري !!

من براي لمس دستهاي تو ، به دنبال بهانه ام ....

.

.

.

دلم را مي دهم به تو كه مي داني ، عاشق شدن چه لذتي دارد ....

+ نوشته شده توسط هستی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 11:41 |

كاش هرگز ميان من و تو

اين شرم هاي بيهوده نبود

اين خجالت هاي نارنجي سرد

اين هويت هاي بالغ مغرور !

تا هميشه ، هر لحظه ، هزار بار به هم مي گفتيم :

                                                           نازنين ؛

                                                           چقدر دوستت دارم ....

 

 

آن گاه كه چشم بسته

روي طنابي كه يك سرش در دست تو بود

بند بازي مي كردم

دريافتم كه هميشه درعشق ....

مساله اعتماد بوده است

ميان چشم هاي بسته من و

                               دست هاي لرزان تو !!!

 

 

31  28  32  16  31

12   1  31  32  4  1  13  31  9  30  1  31  28  32  1  23  4

2  12  1  32  26  23  4  29  1  32  25  31

7  24  10  12

10  30  15  4  4  10  1  12  28 !!!

 ( الف = 1 ، ب = 2 ، پ = 3 ، .... )

هميشه

    راهي تازه خواهم يافت

           براي گفتن اين كه

                 چقدر

                      دوستت دارم !!

+ نوشته شده توسط هستی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:22 |
این که مدام به سینه ات می کوبد 

قلب نیست  !!

ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود .

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس ...

اما  کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد !!

+ نوشته شده توسط هستی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:15 |

چه كسي مي داند

كه تودر پيله تنهايي خود ، تنهايي ؟

چه كسي مي داند

كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي ؟

پيله ات را بگشا ....

تو به اندازه يك پروانه زيبايي .....

 

 

در قفسش را باز كرده بودم !

اما پرنده همچنان خود را به ديواره ها مي كوبيد !!

آيا من نيز

اين چنين زندگي نمي كنم ؟! 

 

 

زندگي درك همين امروز است ،

فهم نافهميدن هاست .

ظرف امروز پر از بودن توست ،

شايد اين خنده كه امروز دريغم كردي

آخرين فرصت همراهي ماست ... !!!

 

 

چه سخت بود انتخاب

و باورهاي به جاي گذاشتن همه هستي و خاطره ها

و بودن با تو در دوردست ها !!!

و ابهام .... كه حرف ناگفته ماند ....

گذاشتم و گذشتيم

به اميد تو چشمانت كه مرا دعوت به زندگي مي كردند

برايم بودم در سرزمين رؤيايي ........ رؤيا نبود

..................................

و اينك جوانه عشق را پاس مي دارم

و

در گنبد ترديدهاي گذشته دستانم

در جستجوي دستانت بي قرار است .... 

 

+ نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:12 |

ماه من ، غصه چرا ؟

آسمان را بنگر ، كه هنوز ، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !

يا زميني را كه دلش از سردي شب هاي خزان

نه شكست و نه گرفت !

بلكه از عاطفه لبريز شد و

نفسي از سر اميد كشيد ....

و در آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد

زير پاهامان ريخت ، تا بگويد كه هنوز ، پر امنيت احساس خداست !

ماه من ، غصه چرا ؟!

تو مرا داري و من

هر شب و روز ،

آرزويم همه خوشبختي توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

كار آنهايي نيست ، كه خدا را دارند ....

ماه من ! غم و اندوه ، اگر روزي هم ، مثل باران باريد

يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شكست ،

با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا كن

و بگو با دل خود ، كه خدا هست ، خدا هست !

او هماني است كه در تارترين لحظه شب ، راه نوراني اميد نشانم مي داد ....

او هماني است كه هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ، غرق شادي باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ، بگو تا باشد !

معني خوشبختي ،

بودن اندوه است .... !

اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور

چه بخواهي و چه نه ! ميوه يك باغند

همه را با هم و با عشق بچين ....

ولي از ياد مبر ،

پشت هر كوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا

و در آن باز كسي مي خواند :

كه خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟! چرا ؟!

+ نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:45 |
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 21:15 |
+ نوشته شده توسط هستی در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 23:32 |
هر گامی که در زندگی بر میدارم در جهت اثبات یک ادعاست که مدام تکرار می شود .

گام اول : همیشه در کنارت خواهم بود .

گام دوم : هر لحظه بیش از پیش دوستت خواهم داشت .

گام سوم : همیشه بین ماه عشق جاری خواهد بود .

به گمانم پنهانی ترین اسرار عاشق را می توان از چشمانش فهمید .

چشمان من همیشه تو را فریاد خواهند کرد .

دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد باشد ....

دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم  از هیچکس و همه کس

که تو را دارم ای عزیز دل ....

 

در گوشه گوشه های قلبم خانه کردی

تا ژرفای وجودم رخنه کردی

چیزی ندارم تا نثارت کنم

اما قلبم را

چشمم را .... دهانم را .... توانم را ......... جانم را .........

برای تقدیم هر آنچه دارم

هراسی به دل ندارم !

 

خانه ای خواهم ساخت

آسمانش آبی

باز باشد همه پنجره هاش به پذیرایی نور

ساحت باغچه اش پر ز نسیم

حوض ماهی پر آب

قامت پاک درختانش سبز

و تو را خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی

سینه آینه تصویر تو را می جوید

که در آیی چون نور

تو بدین خانه بیا .......

در خیابان امید . کوچه باوز سبز . نبش میدان صبوری

..... آنجا .....

خانه ای خواهی یافت

سر در خانه چراغی روشن

روی سکویش گلدان گلی

در دل خانه اجاقی روشن

در دل خانه اجاقی دلگرم

با حضور تو در این خانه چه جشنی برپاست

آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم

ناودانش پر موسیقی آب

ای سرآغاز امید

تو بدین خانه در آ

من به دیدار تو می اندیشم

و به آرامش بودن با تو ................

 

وقتی که باد می آید

پنجره ات را باز کن

چشمهایت را ببند

و رویاهایت را رها کن

هر جا که باشم ....

می شنومت .................

+ نوشته شده توسط هستی در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 22:59 |


Powered By
BLOGFA.COM